ناردونه

زنبورها می دانند که عسل در درون گل پنهان است!

می دانند که جهان گذران و جهان جاودان یکی است!

اما فریب خوردگان چگونه این حقیقت را بدانند!

              

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ ۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

ابراهیم!

به گمانم آنچه در دل می دانستی آنروز که تبر برداشتی، گلستان شدن آتش نبود!

آنچه به قلبت امید می بخشید و به گامهایت استحکام، گلستان شدن آتش نبود!


به گمانم از گلستان دیگری خبر داشتی

و می دانستی که راهش از آتش می گذرد!


+ نوشته شده در دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ ۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

یادت بخیر ابراهیم!

چه شجاعانه تبر بر پیکر دروغ زدی! هرچند که عزت داشت،...

هرچند که بزرگ بود،..

هرچند که عرف بود،...

هر چند که می پرسدیدندش،...و پرستیدنش مایۀ‌ عزت و محبوبیت بود!!

یادت به خیر ابراهیم!!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۸ ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

این روزا شاید متعصب بودن یک مشخصه باشه برای نشستن بر

 مسند بالاتر، امّا...

 یک گوشه از زیارت عاشورا  اینه که :

اللهم العَن العِصابة الّتی جاهدتِ الحسین

خدایا لعنت بفرست بر آن انسانهای متعصب که با حسین جنگیدند!!..

اونها که با حسین جنگیدند مسلمان بودند و متعصب!

 فکر می کنم بعضی از این دعاها برای احساساتی کردن و

گریوندن مردم نیست که کوچه پس کوچه های تاریخ رو طی کرده و به ما رسیده!

 تو این دنیا اون چیزایی باقی می مونه که ارزش داشته باشه!

اصالت داشته باشه! حرفی برای گفتن داشته باشه!!

خدایا از مغرور شدن به اعتقادات و افکارم، از تعصب به تو پناه می برم!

          

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧ ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، ......او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد،.....

او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.

سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید

روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود،....

 او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»

آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧ ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

داشتم به این فکر می کردم که اگه یعقوب از آخر قصّه یوسف خبر داشت،..

 حتمآ کور نمی شد. اگه مریم از آخر قصّه خبر داشت چقدر دلش آروم می گرفت اون روزایی که از دست مردم شهر به بیابون فرار کرده بود..

اگه ایّوب خبر داشت،..

اگه ابراهیم خبر داشت،..اگه اصحاب کهف خبر داشتن،..

هر چند که این آدما بی اینکه آخر قصّه رو بدونن

صفحه های زندگی شون رو پر از صبر و ایمان و

 اعتماد به خدا کردن !

و حالا ، امروز کارگردان قصّه کتاب فرستاده،پر از قصّه هایی که آدما نوشتن و اون

کارگردانی کرده! قصّه اونایی که راهشون خدایی بوده و آخرش خیر،..

قصّه اونایی که کانون عشق عالم رو ندیدن یا حتّی باهاش دشمنی کردن و آخرش،..

 و چه خونها و چه اشکها که ریخته شد چه رشادتها که آدما تو صفحه های زندگیشون

نوشتن تا امروز این کتاب، این اعتراف بزرگ خدای عالم به دست من رسید!

اعتراف به اینکه آخر قصّه روشنه!

کافیه با دشمنی ، با غفلت ، با شک، شکی که سرانجامی غیر از بی توجهی

نداره جلوی تابیدن نور عشق و اعتماد و ایمان رو نگیری!

خودتو از اعتماد به خدای عالم محروم نکنی!

چقدر عالیه که کارگردان قصّه یوسف ، قصّه ابراهیم و اسماعیل ، قصّۀ اصحاب کهف

کارگردان قصّۀ منم هست!..چه آرامش بی انتهایی!.

و من فقط باید نگران انتخاب دونه دونۀ کلمه هایی باشم که خودم با دستهای خودم

توی صفحۀ زندگیم می نویسم!

باید نگران سوسوی نور ته دلم باشم ! بهش رونق بدم! شعله ورش کنم!

نذارم آسون خاموش شه! 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

الهی انت کما احب فاجعلنی که تحب!

 

الهی حبب الی لقائک و احبب لقائی!

+ نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

پرستو :هوا داره سرد می شه! باید راه بیفتیم

بیگانه: کجا؟ 

پرستو: ما پرستوها قبل از سفر اوّل یه نگا به ته دلمون می ندازیم تا راهو پیدا کنیم! اونوقت می فهمیم کجا! 

بیگانه: ته دلتون قطب نمای بهار هست؟

پرستو: آره! ته دل تو هم قطب نمای بهار هست فقط باید بهش توجّه کنی!

بهش نگاه کنی ، ازش بپرسی! باید دقت کنی حواست پرت ِ چیزای اطراف نشه

بیگانه : دیگه این روزا بهار بسته بندی اومده!توش پر از نور و گرماست! روی بسته با خط خوش نوشتن بهار!

خب اینم گرماست چرا پیاده بری تا بهار؟ اصلآ مگه بهارو بره چی می خوای؟ به امید اینکه یه روز می رسی به بهار خودتو فریب نده!

پرستو: فریب؟ من بوشو احساس می کنم !قطب نمای دلم حضورشو نشون می ده!

بیگانه :چرا کار غیر منطقی می کنی؟  یه ذره فکر کن!

پرستو : منطق! شما بیگانه ها خوب خودتونو با منطق گول می زنید!

منطق براتون شده یک ابزار برای تسکین روح نا آرومتون!

تسکین غمی که دوری از بهارو راهش براتون به ارمغان اورده! چقدر هم استادانه این کارو می کنید!

هر چیز وحشتناکی رو که به نفعتونه با چند تا جملۀ قشنگ و ظا هرآ منطقی کادو پیچش می کنید و بعد .. تازه به دیگران هم کادو  می کنید!!!

خیلی منطقی دروغ می گید! خیلی منطقی عهد می شکنید!

 خیلی منطقی همدیگرو بد می کنید!

 خیلی منطقی خون می ریزید!

شاید اونی که باید فکر کنه، منطقی فکر کنه.. تو هستی!

اونجارو ببین ! کاروان راه افتاد ! باید برم!

 پای برهنه تو راه بهار رفتن رو از خودت دریغ.....دریییییغ  نکککککن!!!!

 

                                                                                                                                   

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

 ابراهیم!

تبرت را آوردم!هر چه بودو نبود شکستم!

 

آتش هم... ترسیدم، داغ بود..تنها ماندم..

دلم،..دست و پایم،.. پیرهن بنفشم کمی سوخت امّا ناگهان..

فکر نمی کردم برای من هم...

 

امّا.... یعنی گلستان شد؟؟!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٩ تیر ۱۳۸٧ ۳:٥۱ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

 آسمون آبی و زلال بود.روی کوهها و دشتهایی که ازشون می گذشتیم گلها و علف های بهاری از لابه لای سنگای کوهستانی در اومده بودن !

چیز زیادی  از اسکو( شهر سبزی که فکر می کنم به تعداد اهالیش درخت گردو داشته باشه )  دور نشده بودیم که کنار جاده به یک تابلو برخوردیم « روستای مدفون حیله ور »

اما هیچ چیزی غیر از یک کوه کنار جاده دیده نمی شد ! با خودم فکر کردم حتماً قبلاً روی این کوه روستایی بوده ولی حالا که چیزی دیده نمی شد!

 با کنجکاوی شروع به بالا رفتن از دامنۀ  کوه کردیم!  هنوز چند متر بیشتر بالا نرفته بودیم که متوجّه سوراخ هایی روی کوه شدیم .

 با هیجان و البتّه کمی احتیاط وارد یکی از اونها شدم .شبیه غار بود با خودم فکر کردم نکنه حیوانات اینجارو کنده باشن امّا ... 

 باورنکردنی بود اونجا یک خونه بود، با سقفی نسبتاً کوتاه ،دیوارهای سنگی، چند تا اتاق ! کلّی تاقچه ! جایی شبیه به آشپزخونه که وسطش گودالی برای درست کردن آتیش بود و درست بالاسر اون، سوراخی برای تهویه!

با هیجان اومدم بیرون وارد یکی دیگه شدم خیلی شبیه به قبلی بود امّا کمی بزرگتر با اتاقای بیشتر! وقتی روی کوه راه می رفتی  این سوراخ های عجیب که هر کدوم ورودی یک خونه بود  آروم آروم پیدا می شدن  و تازه می شد فهمید که اینجا واقعاً به اندازۀ یک روستا خونه  هست!

روی تابلویی که پایین کوه نسب شده بود نوشته بود که این روستا در سال 84 13به ثبت آثار باستانی رسیده و به دلیل مخفی بودن خونه ها اسم این محل رو حیله ور گذاشتن.قدمتش مربوط به ما قبل اسلام بود و در قرن هفتم به دلیل حملۀ مغول اهالی این روستا مجبور به ترک اون شدن! 

عجیبه که این سرمایۀ تاریخی حیرت انگیز تا این حد ناشناخته باقی مونده!

 حتماً قرن ها پیش برای تراشیدن دل سنگی کوه و ساختن این خونه ها زحمت زیادی کشیده بودن . خونه ها تقریباً شبیه هم امّا بعضی ها کوچکتر و ساده تر بعضی ها هم با ستون ها و اتاق های بیشتر بود لابد اون موقع هم ، چشم و هم چشمی بوده !

توی خونه ها با خودم  فکر می کردم یعنی اعضای این خونه کیا بودن؟

 غمشون چی بوده ؟ اینجا مهمونی هم می گرفتن ؟ نگرانیشون ، مشغولیتشون ، افتخارشون؟به اهالی خونه های بزرگتر غبطه می خوردن؟

می شستن پشت سر اهالی اون یکی خونه حرف بزنن ؟ می رفتن خواستگاری دختر اون خونه بزرگه که ستون های بیشتری داره؟

  آدما چه تو پنت هاوس یک برج زندگی کنن چه تو این خونه های شبیه به غار حیله ور بعضیاشون سوار زندگی می شن و بعضیاشون هم به زندگی سواری می دن ! حتماً بعضیا تو این خونه ها خوشبخت ِ خوشبخت بودن و بعضیا....شاید در گیر اینکه کوهُ بیشتر بکنن و اتاقای بیشتری بسازن!

 از دیدن این خونه های مستحکم و مخفی  که اهالیش قرن هاست ترکش کردن یاد اصحاب ثمود ( اصحاب حجر) می افتادی .« و کانوا یَنحتونَ من الجبال ِ بیوتاً ءامنین( حجر 82)» 

 یاد اصحاب کهف که فقط سیصد سال خواب بودن!

  وقتی می بینی هم نوعانت  چه جور جایی زندگی می کردن،اون وقت غرورت کمی فروکش می کنه!

 غروری که از حاصل تلاش و کشفیات  میلیونها آدم دیگه در طول قرن ها حاصل شده !

غرور علم ! غرور پیشرفت! غرور توانستن!

خونه های حیله ور یک پیک نیک کوتاه ُ تداعی می کردن که بعضیا توش از زیبایی گلها و صدای طبیعت لذّت می برن  و کلی گیاه شفا بخش و پونه جمع می کنن، بعضیا هم تمام وقتشون رو   صرف  ساختن یه سرپناه می کنن که غروب قراره ولش کنن و برن!! 

  شاید چند قرن دیگه  فرزندان آدم آثار  خونه های مارو هم پیدا کنن و روی یک تابلو نزدیکی همینجا که خونۀ ماست بنویسن :

 در سال  3384 به ثبت آثار باستانی رسید!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

                    و منَ النّاس ِ من یتّخذ ُ من دون ِ الله ِ اندادا ً یُحبّونهم کحُبّ ِ الله 

واللذینَ آمنوا اشدّ  ُ حُبّآ لِللّه...  ( بقره آیه165 )

   ★ ☆ ★ ☆ ★ ☆

  و کسانی از مردم غیر ِ خدا را به اندازۀ خدا

دوست می دارند!

  و آنها که ایمان آورده اند بیشترین محبّت را به خدا می ورزند

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

 

در روزگاری که هنوز بانک خون تشکیل نشده بود، دختر کوچکی

 بیمار شد و به طور اضطراری به خون نیاز پیدا کرد.

 

پزشک معالج آن دختر به برادر دوازده سالۀ او گفت که اگر خون بدهد،

ممکن است بتواند جان خواهرش را نجات دهد.

 

پسرک لحظه ای تردید کرد،چشمانش لبریز از اشک شد و سپس

 تصمیم خود را گرفت: « بله دکتر، من آماده ام!»

 

وقتی که انتقال خون صورت گرفت، پسر بچه از دکتر پرسید:« به من بگویید

 که کی می میرم؟»

 

این هم دلیل لحظه ای تردید ...

 

تنها لحظه ای....

 ★      

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

شکوفه ها عمر کوتاهی دارن!

حضورشون تو طبیعت فقط چند هفته ست!

کوتاهه!مثل هر حضور باارزشی تو دنیا!

باید تا فرصت هست قدرشونو دونست!


عمر منت مجال تغافل نمی دهد          مشنو که هست شرط محبت تغافلی


عاشق به کار خویش تعلل چرا کند       گردون بکار فتنه ندارد تعلّلی!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧ ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

امسال عید یک سفره هفت سین دیدم که سفره عقد هم بود!

و هر هفتا سینش سین سادگی بود!به سادگی آب و انقدر زلال
که می شد عکس ماهُ توش دید!


گفتم آب! امسال عید بره رسیدن به آبی که از بالای یک کوه میومد 
طول یک رودخونه سردو که از یک مسیر کوهستانی و از لابه لای صخره ها

می گذشت پابرهنه طی کردم .هنوز پاهام کف رودخونه رو حس می کنن!

وقتی رسیدم به آبشار می شد تصویری از عظمت خدارو دید! همیشه همینطوریه!

بره دیدن تصاویر با عظمتی که همه جا نمیشه دید باید پابرهنه از یک راه سخت گذشت

 

و امسال عید جمعیت عظیمی از شکوفه هارو دیدم!شکوفه های در حال قنوت !

شکوفه های در حال رکوع! بعضی هاشون هم آروم از کنار من می گذشتن

 و به سجده می افتادن !

هنوز بوی لطیفشونُ حس می کنم!

                              

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٧ ۳:٥٢ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

وقتی درختا از همیشه بی ادّعا ترِِِن !وقتی نه حتّی برگ خشکی براشون مونده
نه میوه ای نه سایه ای !نه عزّتی نه اعتباری و نه غروری
اون وقته که ..

نسیم بهار شکوفه بارونشون می کنه به پاداش بی ادّعایی!

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ ۸:٤٥ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

دست عشق از دامن دل دور باد
می توان آیا به دل دستور داد

می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود: ایست!
باد را فرمود: باید ایستاد؟

آنکه دستور زبان عشق را
بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی باید نهاد

« قیصر امین پور»


                        

+ نوشته شده در شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

چندین سال پیش وقتی اولین بار زمزمۀ دسته جمعی« ظلمتُ نفسی» رو تو دعای کمیل

شنیدم با خودم فکر کردم کدوم ظلم؟

چرا باید حضرت علی همچین جمله ای رو به کمیل که خواستار معرفت بود یاد می داد؟

اون موقع فکر کردم شاید این جمله برای آدمای گناهکاره!

یعنی کمیل گناهکار بود؟و... هر چی فکر کردم یادم نیومد که به خودم ظلمی کرده باشم!

 

امّا حالا حس می کنم حضرت علی با این جمله یادگار بزرگی به جا گذاشته که برای من یک درس زندگیه!

 دیگه تقریباً می دونم که چرا ظلمتُ نفسی.

برای همۀ لحظه هایی که به یاد خدای رحمان نبودم ظلمتُ نفسی.

 

برای همۀ موضوعات بی ارزشی که به غبار حضورشون بها دادم ظلمتُ نفسی.

 برای همۀ لحظه هایی که جشن طبیعت به پا بود و من غایب ظلمتُ نفسی.

به خاطر ساقه ترد نیلوفر دلم که بی تاب نور به دور هر خاری پیچید ظلمتُ نفسی!

به خاطر همۀ قاصدک هایی که محو ِشون شدم ویادم رفت که قاصدک فقط یک قاصد ِ!به خاطر همۀ پیغام ها یی که ندیدم و همۀ صداهایی که حواسمو پرت کرد ظلمتُ نفسی!

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦ ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

قاصدک پیغام آورده بود

سالها منتظر بودم

منتظر خبری از افق

صورتش از نور خبرش می درخشید

زیبا شده بود

پیغام را ندیدم

عاشق قاصدک شدم عا...ش...ق ِ قا...صد...ک!

قاصدک رفت پیغام را هم برد

ونگاهم باز به افق.....! 

ソナ

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦ ۸:۳۸ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

چند وقت پیش قصّۀ یک پسر بچّۀ نابینا رو می خوندم که فرستاده بودنش

دنبال نخ قالی ! امّا صدای بازی بچّه ها حواسشو پرت کرد و رفت به طرف صدا

اونقدر محو صدای بازی بچِِّه ها شد که نفهمید چقدر زمان گذشته!وقتی به خودش

اومد دیگه غروب شده بود.

فرداش دوباره رفت دنبال نخ قالی! خواهرش بهش سفارش کرد که

اون حالا دیگه مرد خونه ست وقتی به محلّ بازی بچّه ها رسید

 گوشاشو بگیره  تا صدایی نشنوه و بتونه کارشو انجام بده

 امّا چند قدم اون ور تر صدای ساز یک پیرمرد حواسشو پرت کرد!

بی اختیار رفت به طرف صدا و ساعتها پای ساز پیرمرد نشست و ...

روز سوّم صدای بال کبوترارو شنید یهو یک دسته کبوتر اومدن به طرف پسرک و زیر

پا هاش نشستن پسرک خم شد و دستشو روی زمین کشید درست حدس زده بود

زیر پاهاش پر از دونه های گندم بود کبوترا اومده بودن گندم بخورن چه صدای قشنگی!

صدای شعر خوندن چندتا دختر بچّه هم قاطی صدای کبوترا شد

 پسرک رفت دنبال صدای شعر دختربچّه ها و....

انگار قصّۀ خودمو می خوندم!صداهای قشنگ و غیرقشنگ دنیا زیادن!

تا میام دوباره یادم بیاد که دنبال چه کاری اومدم آفتاب غروب کرده و وقت رفتنه!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦ ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

کاش این جاده پایانی نداشت

ومن و نگاه تو تا ابد می رفتیم

 

مثل خورشید و زمین ، در دل شیری کهکشان عشق

وزمین دل من می گردید ، دور خورشید نگاه گرم تو

 

ومدار دل من رو به بهار

 

ومسیر مهر تو رو به زمین

 

و شکوفه های سیب دل من...

 

و حضور نور تو...

 

و نگاه گرم تو... 

  ソナ

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط سونا ردّپای دوستان ()

DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک





نوشته های پیشین

آذر ۸۸

تیر ۸۸
بهمن ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦


آرشیو موضوعی

 
نویسنده

سونا


دوستای خوبم

آپق
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آوای درون
آوای شباویز
پشت ستون
زیبا سلام
نوشین
さかな


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin